تبليغاتX
ثانیه های تلخ تصنیف

ثانیه های تلخ تصنیف


این ها را چسبانده ام روی کمد راضیه ، که هر کداممان ناراحت بودیم یا خوشحال یا عصبی یا کوک یا حالا هر درد دیگری ، خودمان را روی این "استیکرها" تخلیه کنیم .

این مال وقتی است که فقط من چیزی نوشته بودم .

و این هم مال الان .

پ.ن: ساناز (+) گفت :

      

شکایت نمی کنم

اما آیا واقعاً یك بار شد که

در گذر همین همیشه ی بی شکیب

دمی دلواپس تنهایی دستهای من شوی؟

برچسب‌ها: فوتو پست
نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25ساعت 14:6 توسط آستیاژ| |


من کسی را ندارم

پشه هایی که نیشم میزنند را

دعوا کند .


برچسب‌ها: مینیمال
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 9:55 توسط آستیاژ| |

 

جزئت ِ زیادی به خرج دادم تا توانستم بخرمش . مدت ها بود که یادش افتاده بودم . فکر خوبی بود . اما از دوباره تجربه کردنش واهمه ی عجیبی داشتم . یکی از همین روز هایی که هر کاری می کردم نمی توانستم جلوی گریه ام را بگیرم ، عزمم را جزم کردم و دلم را به دریا زدم و خریدمش . با داشتنش حس بهتری پیدا کردم . اما هنوز هم آن قدر شجاع نبودم که بخورمش . توی کیفم بود . تا ... تا وقتی که آخرین اتفاق ِ ناگوار نیفتاده بود . دلم به دیدن ِ آن گل ِ سفید ِ بی رمق خوش بود . هر کسی جای من بود همین طور می شد . یعنی راستش ، بیشتر برای دیدن ِ قالب آنجا می رفتم . حالا غیر از دیگر ندیدن ِ آن گل ِ سفید ِ محبوبم ، باید این حرف را هم توی مغزم بگنجانم که "آشغال بودی و دیلیت شدی" و "فقط ناب ها می مانند ."

دیشب تا صبح کابوس دیدم . خواب ِ مردن . خواب ِ غرق شد توی آب ِ گل آلود . عمرش طولانی می شود ... .

در عوض ، خیالم از بابت ِ چیزهای دیگر راحت شد . اینکه خوشحال است ، و بدون ِ من آرامش دارد . این طوری تحمل ِ اوضاع برایم آسان می شود .

یکی از هم اتاقی هایم چند روز ِ پیش حرف ِ خوبی زد . گفت : "دعواها همیشه درست می شن ، قهرا همه آشتی میشن ، آدما می تونن را حت همدیگرو ببخشن ، این جوریه که زندگی تو دنیا دوام داره . اما....اما وقتی حرمتا شکسته شدن ، هیچ کس هیچ جوری نمی تونه درستشون کنه ، وقتی حرمت بشکنه دیگه شکسته ، همه چی خراب می شه . "

و من دیدم که عجب ... بیشتر ِ ناراحتی ِ من از نبودن نیست ، از شکستن ِ حرمت هاست که آشفته شدم . شاید باید یک جایی جلویش را می گرفتم ، اما واقعا چطور می توانستم ؟ چطور ؟

دیگر به جرئت می توانم بگویم که آنجا نمی روم . می دانم همین طور ادامه پیدا کند ، حرف های بدتری خواهم خواند . دیگر از ظرفیت ِ من بالاتر است که باز هم از این حرف ها بشنوم/بخوانم .

حالا ، با خیال ِ راحت ، هر وقت دل تنگی ام عود کند ، یک آدامس ِ اُربیت ِ هندوانه دهانم می گذارم .


برچسب‌ها: غم نوشت
نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06ساعت 15:3 توسط آستیاژ| |

 

از صبح تا همین الان یک نفس راه رفتم . کلاس داشتم . این بن ِ کتاب ِ لعنتی ! که مدام از خودم پرسیدم ارزششو داره ؟!

خسته ، گرسنه ، دردمند ، اومدم خوابگاه . هیچ کس نیست . هیچ کس . همه رفتن . منم و چند روز تنهایی و فکر ، فکر و فکر .

رعد و برق بدون ِ بارون . نمی دونم کی باید دست از این ترس ِ مسخره بکشم ؟

دوست داشتم کسی ، جایی منتظرم باشد .*

 

*کتاب ِ دیگری از آنا گاوالدا


برچسب‌ها: سر رسید
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت 18:15 توسط آستیاژ|

من ، قشنگ بلدم خودم را فریب دهم . فکر کنم هر آدمی این را خوب بلد باشد . پس حرف ِ تازه ای نیست . می توانم زیر ِ آفتاب ِ گرم راه بروم ، می توانم با هم اتاقی ها وارد ِ بحث شوم ، می توانم پاساژ های بی روح ِ ونک را صدبار دور بزنم ، می توانم "خرده جنایت های زناشوهری" بخوانم ، می توانم از همکلاسی ام دعوت کنم اتاقم بیاید و با هم بنالیم از درس ها ، می توانم بنشینم برای بار ِ هزارم "آناستازیا" ببینم ، حتی اگر کاراکتری بگوید: "با هم در پاریس" . می توانم آخر ِ هفته و تعطیلات را خانه نروم که تنها باشم ، می توانم ، می توانم ، و هزار جور "توانستن" ِ دیگر .

هیچ کدام از این ها را اما نمی خواهم .

غمی که روی دلم سنگین می شود و راه ِ نفسم را می بندد را هیچ جوری نمی توانم نادیده بگیرم . من وقتی می توانم بگویم تمام شده ، که نه "بخواهم" نه "بتوانم" ساعت ها گریه کنم . من ، قشنگ بلدم سر ِ خودم را گرم کنم . بازی کردن با کودک ِ درون سخت نیست . به راحتی می شود کاری کرد که بهانه نگیرد . با این آدم ِ غمگین ِ دلشکسته ی بی پناه نمی دانم چطور رفتار کنم . عذابم می دهد وقتی دور می ایستد و فقط با چشم های خیس کارهای من را دنبال می کند . عذابم می دهد .

من ، جوابی برای سوال هایش ندارم . ندارم .


برچسب‌ها: روزمره, گریه نوشت
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت 0:11 توسط آستیاژ| |

 

چند روز ِ پیش لباس هایم را برداشتم که چهار طبقه ساختمان خوابگاه را بروم پایین توی رخت شوی خانه بشورمشان . رخت شوی خانه ته ِ ساختمان است . جایی که بعدش دیگر چیزی نیست . انتهای یک راهرو . زیرزمین ِ ساختمان . چراغ را که روشن کردم ، صدایش را شنیدم . ایستادم . واقعا صدا از همین جا بود . با این که از موسیقی چیزی نمی دانم ، اما توانستم صدای "سنتور" را تشخیص بدهم . شاد می زد . از جایم تکان نخوردم . شاید چند دقیقه . سمت راستم دیوار بود . که یک طرفش باز بود . صدا از همان جا می آمد . آن قدر دوست داشتم که فقط چند قدم بردارم ، فقط چند قدم کافی بود تا بتوانم نوازنده را ببینم . عجیب نبود که همچین جایی را برای تمرین انتخاب کرده بود . جای خلوت و مناسب آن هم بین این همه شلوغی ، غنیمت است . برنداشتم . قدمی به آن طرف برنداشتم که مبادا.....مبادا شمایل ِ خیالی ِ قشنگم از بین برود . نیاز نبود او را بشناسم . به طرف ِ دیگر رفتم و مشغول شدم . شروع کرد به نواختن آهنگ های ِ آرام و من با تمام ِ وجود فقط گوش می کردم . برایم خیلی زیاد بود . خیلی . حس ِ نزدیکی...ضربان ِ قلب....

بالاخره توانستم خاموشش کنم . توانستم بر همه ی آن چه که من را امید ِ واهی می داد غلبه کنم . خودم را خلاص کردم از آخرینش . خلاص کردم از تکه ای از گذشته که نمی گذاشت به جای ِ خودم نفس بکشم . به جای ِ خودم . حالا می توانم ادعا کنم که خودم شدم . کسی که همه را دوست دارد ، به غریبه ها لبخند می زند ، برایش مهم نیست دیگران در موردش چه فکری می کنند ، افکار ِ دور و غریب/قریب دارد ، به دیگران انرژی می دهد ، هیچ وقت خسته نیست ، و همین چیزهای ساده . ساده و مهم . که فراموش کرده بودم چه بودم . فراموش کرده بودم باید خودم را دوست داشته باشم . یادم نبود . خیلی چیزها یادم نبود . من باز هم همان دختری می شوم که خوب و دست نیافتنی بود ... برای همه .

"چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن ِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟"         

                                               من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا


برچسب‌ها: کتاب, روزمره
نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 0:36 توسط آستیاژ|

 

استاد همین طور اقتصاد به هم می بافد و من در کمین نشسته ام که وقتی رفت آنطرف شکلات توی دهانم بگذارم . کلاس تاریک است . صدای باران می آید . آسمان نور پردازی می کند و بعدش هم صدای رعد و برق . یک آن سردم می شود . می لرزم . دندان هایم به هم می خورد . رعد و برق شدید می شود . همهمه ی بچه ها بلند می شود . کسی استاد را نگاه نمی کند . بغل دستی ام برمی گردد طرف ِ من و چیزی می گوید .

سر ِ کلاس نشسته ایم . میز ِ آخر . کلاس گرم است . من و تو شاید استاد را نگاه نمی کنیم . همین طور عربی به هم می بافد .  نزدیکت می شوم و می گویم : اسم ِ عطرت چیه ؟ گوشه ی جزوه ام می نویسی : اموشن .

بغل دستی ام بر می گردد طرف من و چیزی می گوید . صدایش را نمی شنوم . خفه می پرسم : اسم عطرت اموشنه ؟

از رعد و برق می ترسم . شوری ِ اشکم و تلخی ِ شکلات قاطی می شود . می لرزم و خودم را بغل می گیرم . خودم را .

این باران قطع شدنی نیست .


برچسب‌ها: باران, گریه نوشت, تلخ
نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت 14:34 توسط آستیاژ| |

Design By : Night Melody