تبليغاتX
...آن شرلی با موهای قهوه ای

...آن شرلی با موهای قهوه ای

 

میرم.....

میام.....

کی ؟    

بعد از کنکور !

پ.ن : از دو چیز ناراحتم......

                 اول اینکه از خوندن پست های خوب دوست های خوبم محروم میشم.....

                دوم اینکه دوست هام  از خوندن پست های خوب دوست خوبشون محروم میشن.....!

سعی می کنم بیام و اشک ها و لبخندهای دوستامو ببینم !

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17 19:24 توسط آن شرلی |


 

- چته تو ؟

- من ؟

- رو به راه نیستی ..

- رو ..... به ..... راه ؟

- بیا بیرون ....

- از کجا ؟

- از تو فکر...

- فکر ؟

- دیوونه !

- راه کدوم وره ؟ .......... اینی که من دارم میرم......یا اونی که اونا میگن ؟

- هر کی راه خودشو داره ...

- راه تو چیه ؟

......

پ.ن :  " آدما دو دسته ان....یه دسته اونایی که مرداد به دنیا اومدن.....یه دسته دیگه اونایی که دوست داشتن مرداد به دنیا بیان ! " *

یه مردادی لطفا !

* از دیالوگ های شهاب حسینی در سوپر استار  ...                                                 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01 15:46 توسط آن شرلی |


 

۱. تابستان...گرما....آزمون های روز جمعه....کلاس های عصر....کلافه شدم!

۲. امروز دیدم چترم را هنوز از جا لباسی دم در برنداشته ام ! گرفتمش دستم ٬ بازش کردم و چه بزرگ بود ! گرفتمش بالای سرم....چرخیدم...نخندیدم...فقط لبخند میزدم...سر گیجه گرفتم...ایستادم جلوی آینه...دیدم بزرگ شدم....یکی با تعجب نگاهم کرد...دلسوزانه نگاهم کرد..حرفی نزد....چیزی نگفتم.....ماتش برده بود....آرام رفتم جلو و چترم را گرفتم بالای سرش . یک خنده ی عصبی کرد . نا مطمئن پرسید : مگه بارون اومده ؟؟؟!!!!

از دست این آدم بزرگها...مگر چتر فقط برای باران است ؟ چتر را ساخته اند برای اینکه بالای سرت بگیری .....چه باران ببارد....چه باران نبارد.....حداقل من اینطور فکر میکنم....

ناراحت شدم از دستش...دوباره گفت : وقتی بارون و برف میاد هر چی بهت می گم چتر ببر با خودت نمی بری....حالا که وسط تابستونه چترتو باز می کنی ؟

چترم را برداشتم از بالای سرش...آرام گفتم....دلم برای زمستان تنگ شده...یکی از توی اتاق گفت : مخصوصا با امتحاناتش !

خندیدم این بار...دیدم دلم تنگ شده برای همه چیز زمستان...برای همه چیزش....

۳. این روزها چترم را گرفته ام دستم...منتظر است تا بازش کنم.تا بگیرم بالای سرش...اما چتر من جای او را ندارد....یعنی فقط جای خودم را دارد...یا من......یا او......                                                          

می ترسم.....می ترسم چترم را بگذارم توی جالباسی و تصمیم بگیرم اصلا دستم نگیرمش................

 

 باتوام....... " نگاهت " را از چتر من بردار........

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22 16:15 توسط آن شرلی |


 

درباره الی را وقتی دیدم که فردایش قصد شمال رفتن داشتیم . جالب ترین اتفاق تابستانم شاید این باشد . انگار باید تمام شمال را در چهره الی می دیدم و این طور هم شد....

دریا نیازی به تعریف من ندارد ٬ وقتی نگاه می کنی که در افق چطور آسمان و دریا به هم وصل شده اند  ( که آسمان در اوج و دریا در پایین ترین نقطه ی زمین است ) از خودت می پرسی ٬ چه نیازی دارم به این زندگی سنگی و سیمانی ٬ زندگی ای که جز حس زندان و قفس ٬ ارمغان دیگری برایت ندارد . در عوض وقتی به یکدستی این همه آب و روشنی در دریا نگاه می کنی ٬ تمام وجودت از حس رهایی و خلاص شدن پر می شود...

کوه ها را که نگاه می کردم ٬ احساس کوچکی به من دست می داد ٬ کوه های سبزی که جلوتر بودند ٬ به طور واضح قابل دیدن بودند و طبقه های دیگر رشته کوه ٬ به تدریج در مه گم می شدند ( و چقدر شبیه نقاشی های باب راس بود! )

نگرانی های مادرانه ی مادرم را که می دیدم ٬ ناخود آگاه به یاد مادر الی می افتادم و فکر می کردم اگر اتفاقی که مادرم از آن می ترسد ٬ بیفتد چه خواهد شد؟

اگر من در دوردست دریا ناپدید شوم ٬ مادرم چه حالی خواهد داشت؟.....و آن گاه دلم برای مادر الی می سوخت....

شما هم برای معصومیت الی دعا کنید....

درباره الی ٬ درباره الی نیست. درباره ما و آدم هایی مثل ماست که روی لبه ی سنت و مدرنیته حرکت می کنند و ادعای چیزی را می کنند که نیستند. آن گاه یک بحران ٬ مثل غرق شدن الی ٬ آن ها را از این لبه می اندازد.....و آن وقت است که خود واقعی شان را نشان می دهند.......

پ.ن۱ :مواظب بادبادکت باش...

پ.ن۲ :ترانه ی این روزهایم ٬ ترانه ای برای الی ست.......

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/09 0:28 توسط آن شرلی |


 

در جواب اولین نامه ای که برایش نوشتم نوشته بود تو خیلی بچه ای.خیلی از حرف هایت بچه بازی است...من قبول کردم...

توی نامه ی آخرم (که هیچ وقت ندادمش ) برایش نوشتم من از این بچه بودن خوشم می آید.اصلا چه دلیلی داردمثل آدم بزرگها رفتار کنم وقتی هنوز معصومیت دوران بچگی خودم راحفظ کرده ام؟اصلا مگر من چند سال دارم؟...برایش نوشتم عشق هم مال آدم بزرگهاست هم مال بچه ها.ولی عشق و عاشقی بچه ها فرق دارد.....برایش نوشتم عشق و عاشقی من مثل آدم بزرگها بود برای همین شکست خوردم.

نوشتم من عاشق شازده کوچولو ام...برایش نوشتم تا به حال یک عالمه کتابش را خوانده ام و هر بار آخرش گریه کردم.نوشتم حتی من خیلی از داستان های کوتاه و نمایشنامه هایم را بر اساس شازده کوچولو نوشته ام.

نوشتم شازده کوچولو قهرمان من است و تو هیچ وقت نمی توانی بفهمی چرا...چون کتابش را نخوانده ای...

همان کتابی که آماده کرده بودم به عنوان آخرین یادگاری بهش بدهم کتاب شازده کوچولو بود...منتها خب...ندادمش.

برایش نوشته بودم کتاب را بخوان...من شازده کوچولو ام و تو گل سرخ ولی ای کاش این طور نبود...

پ.ن۱: گل سرخ من توی ستاره ماند و ... حتما تا حالا مرده است!

پ.ن۲: به این دختری که کنار صفحه به تو نگاه می کند نگاه کن...چشمانش را ببین...انگار می ترسد...تو را هم به وحشت می اندازد...جوری نگاه می کند که انگار تا به حال آدم بزرگ ندیده...انگار که از جای دیگری آمده باشد...انگار که غریب است ...می ترسد...تو را هم می ترساند...

پ.ن۳: مطمئنم حتی "م" هم گاهی اوقات دلش برای بچگی اش تنگ می شود...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24 2:13 توسط آن شرلی |


 

جدا نشدیم....!

من خودم نبودم اما ...نمی دانم پس چه کسی بود تلفن را در دست گرفت و ...

شماره را گرفتم و انگار که اتفاقی نیفتاده باشد حرف زدم ...او هم حرف زد..انگار هر دویمان فراموش کردیم چیزی هست...اصرار کردم بیرون قدمی بزنیم...گفت حوصله اش را ندارد...خیلی غمگین با هم خداحافظی کردیم...

لباسهایم را پوشیدم و بدون اینکه به آینه نگاه کنم ازخانه بیرون زدم...خدایا این من بودم اینقدر برای دیدن "م" عجله می کردم؟...

قلبم می زد..می خواستم برگردم ولی حالا که آمده بودم...در را که باز کرد....................................

خوش گذشت اما فهمید غمگینم.......او هم بود....من و او چقدر خوب می توانیم در مورد حرف هایمان سکوت کنیم..!

نامه و کتاب و سی دی را یادگاری برای خودم برداشتم...نمی دانم شاید دوباره احتیاج پیدا کنم بهشان...

خدا کند...خداکند عوض شود..هر چند می دانم باید ساخت...باید سوخت...وحرفی نزد....

از دوریش بهتر است...نتوانستم بدون او.....

پ.ن: عشق من ستاره ای مرده است...اما نمی توانم دفنش کنم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03 19:31 توسط آن شرلی |


 

هر جا می روم نشانی از اوست...خدایا..یعنی اشتباه میکنم؟

ما  مال هم نیستیم...هم او می داند هم من...ولی ..آخر چرا؟

بعد از این همه سخت گیری در انتخاب یک دوست خیلی صمیمی....نتیجه اش چه شد؟

چند بار است با حافظ مشورت می کنم....هیچ وقت اینقدر واضح با من حرف نزده..او هم می گوید تمامش کن...نمی دانم چرا؟

هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد دختری را دوست داشته باشم...ولی...

به قول شاسوسا...مثل اینکه عاشق ستاره ی مرده شدم...

پ.ن: پست اول شاسوسا...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31 19:17 توسط آن شرلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


...آنه
تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشم هایت در پس پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؟


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

اندیشه ی نو
آن شرلی ..!
آنیتا گلزار
سحر ولد بیگی
مهران مدیری
سوسن جعفری
آرش شفاعی
املت دسته دار
مرد اساطیری
شب تاب
چکامه های نامیرا
شاسوسا
عبدالجبار کاکایی
کامران نجف زاده
ترانه علیدوستی
اینجا اینجاست
جودی ابوت
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin