تبليغاتX
...آن شرلی با موهای قهوه ای

...آن شرلی با موهای قهوه ای

 

در جواب اولین نامه ای که برایش نوشتم نوشته بود تو خیلی بچه ای.خیلی از حرف هایت بچه بازی است...من قبول کردم...

توی نامه ی آخرم (که هیچ وقت ندادمش ) برایش نوشتم من از این بچه بودن خوشم می آید.اصلا چه دلیلی داردمثل آدم بزرگها رفتار کنم وقتی هنوز معصومیت دوران بچگی خودم راحفظ کرده ام؟اصلا مگر من چند سال دارم؟...برایش نوشتم عشق هم مال آدم بزرگهاست هم مال بچه ها.ولی عشق و عاشقی بچه ها فرق دارد.....برایش نوشتم عشق و عاشقی من مثل آدم بزرگها بود برای همین شکست خوردم.

نوشتم من عاشق شازده کوچولو ام...برایش نوشتم تا به حال یک عالمه کتابش را خوانده ام و هر بار آخرش گریه کردم.نوشتم حتی من خیلی از داستان های کوتاه و نمایشنامه هایم را بر اساس شازده کوچولو نوشته ام.

نوشتم شازده کوچولو قهرمان من است و تو هیچ وقت نمی توانی بفهمی چرا...چون کتابش را نخوانده ای...

همان کتابی که آماده کرده بودم به عنوان آخرین یادگاری بهش بدهم کتاب شازده کوچولو بود...منتها خب...ندادمش.

برایش نوشته بودم کتاب را بخوان...من شازده کوچولو ام و تو گل سرخ ولی ای کاش این طور نبود...

پ.ن۱: گل سرخ من توی ستاره ماند و ... حتما تا حالا مرده است!

پ.ن۲: به این دختری که کنار صفحه به تو نگاه می کند نگاه کن...چشمانش را ببین...انگار می ترسد...تو را هم به وحشت می اندازد...جوری نگاه می کند که انگار تا به حال آدم بزرگ ندیده...انگار که از جای دیگری آمده باشد...انگار که غریب است ...می ترسد...تو را هم می ترساند...

پ.ن۳: مطمئنم حتی "م" هم گاهی اوقات دلش برای بچگی اش تنگ می شود...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24 2:13 توسط آن شرلی |


 

جدا نشدیم....!

من خودم نبودم اما ...نمی دانم پس چه کسی بود تلفن را در دست گرفت و ...

شماره را گرفتم و انگار که اتفاقی نیفتاده باشد حرف زدم ...او هم حرف زد..انگار هر دویمان فراموش کردیم چیزی هست...اصرار کردم بیرون قدمی بزنیم...گفت حوصله اش را ندارد...خیلی غمگین با هم خداحافظی کردیم...

لباسهایم را پوشیدم و بدون اینکه به آینه نگاه کنم ازخانه بیرون زدم...خدایا این من بودم اینقدر برای دیدن "م" عجله می کردم؟...

قلبم می زد..می خواستم برگردم ولی حالا که آمده بودم...در را که باز کرد....................................

خوش گذشت اما فهمید غمگینم.......او هم بود....من و او چقدر خوب می توانیم در مورد حرف هایمان سکوت کنیم..!

نامه و کتاب و سی دی را یادگاری برای خودم برداشتم...نمی دانم شاید دوباره احتیاج پیدا کنم بهشان...

خدا کند...خداکند عوض شود..هر چند می دانم باید ساخت...باید سوخت...وحرفی نزد....

از دوریش بهتر است...نتوانستم بدون او.....

پ.ن: عشق من ستاره ای مرده است...اما نمی توانم دفنش کنم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03 19:31 توسط آن شرلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


...آنه
تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشم هایت در پس پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؟


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

اندیشه ی نو
آن شرلی ..!
آنیتا گلزار
سحر ولد بیگی
مهران مدیری
سوسن جعفری
آرش شفاعی
املت دسته دار
مرد اساطیری
شب تاب
چکامه های نامیرا
شاسوسا
عبدالجبار کاکایی
کامران نجف زاده
ترانه علیدوستی
اینجا اینجاست
جودی ابوت
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin