|
۱. تابستان...گرما....آزمون های روز جمعه....کلاس های عصر....کلافه شدم! ۲. امروز دیدم چترم را هنوز از جا لباسی دم در برنداشته ام ! گرفتمش دستم ٬ بازش کردم و چه بزرگ بود ! گرفتمش بالای سرم....چرخیدم...نخندیدم...فقط لبخند میزدم...سر گیجه گرفتم...ایستادم جلوی آینه...دیدم بزرگ شدم....یکی با تعجب نگاهم کرد...دلسوزانه نگاهم کرد..حرفی نزد....چیزی نگفتم.....ماتش برده بود....آرام رفتم جلو و چترم را گرفتم بالای سرش . یک خنده ی عصبی کرد . نا مطمئن پرسید : مگه بارون اومده ؟؟؟!!!! از دست این آدم بزرگها...مگر چتر فقط برای باران است ؟ چتر را ساخته اند برای اینکه بالای سرت بگیری .....چه باران ببارد....چه باران نبارد.....حداقل من اینطور فکر میکنم.... ناراحت شدم از دستش...دوباره گفت : وقتی بارون و برف میاد هر چی بهت می گم چتر ببر با خودت نمی بری....حالا که وسط تابستونه چترتو باز می کنی ؟ چترم را برداشتم از بالای سرش...آرام گفتم....دلم برای زمستان تنگ شده...یکی از توی اتاق گفت : مخصوصا با امتحاناتش ! خندیدم این بار...دیدم دلم تنگ شده برای همه چیز زمستان...برای همه چیزش.... ۳. این روزها چترم را گرفته ام دستم...منتظر است تا بازش کنم.تا بگیرم بالای سرش...اما چتر من جای او را ندارد....یعنی فقط جای خودم را دارد...یا من......یا او...... می ترسم.....می ترسم چترم را بگذارم توی جالباسی و تصمیم بگیرم اصلا دستم نگیرمش................ باتوام....... " نگاهت " را از چتر من بردار........ + نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22 16:15 توسط آن شرلی |
درباره الی را وقتی دیدم که فردایش قصد شمال رفتن داشتیم . جالب ترین اتفاق تابستانم شاید این باشد . انگار باید تمام شمال را در چهره الی می دیدم و این طور هم شد.... دریا نیازی به تعریف من ندارد ٬ وقتی نگاه می کنی که در افق چطور آسمان و دریا به هم وصل شده اند ( که آسمان در اوج و دریا در پایین ترین نقطه ی زمین است ) از خودت می پرسی ٬ چه نیازی دارم به این زندگی سنگی و سیمانی ٬ زندگی ای که جز حس زندان و قفس ٬ ارمغان دیگری برایت ندارد . در عوض وقتی به یکدستی این همه آب و روشنی در دریا نگاه می کنی ٬ تمام وجودت از حس رهایی و خلاص شدن پر می شود... کوه ها را که نگاه می کردم ٬ احساس کوچکی به من دست می داد ٬ کوه های سبزی که جلوتر بودند ٬ به طور واضح قابل دیدن بودند و طبقه های دیگر رشته کوه ٬ به تدریج در مه گم می شدند ( و چقدر شبیه نقاشی های باب راس بود! ) نگرانی های مادرانه ی مادرم را که می دیدم ٬ ناخود آگاه به یاد مادر الی می افتادم و فکر می کردم اگر اتفاقی که مادرم از آن می ترسد ٬ بیفتد چه خواهد شد؟ اگر من در دوردست دریا ناپدید شوم ٬ مادرم چه حالی خواهد داشت؟.....و آن گاه دلم برای مادر الی می سوخت.... شما هم برای معصومیت الی دعا کنید.... درباره الی ٬ درباره الی نیست. درباره ما و آدم هایی مثل ماست که روی لبه ی سنت و مدرنیته حرکت می کنند و ادعای چیزی را می کنند که نیستند. آن گاه یک بحران ٬ مثل غرق شدن الی ٬ آن ها را از این لبه می اندازد.....و آن وقت است که خود واقعی شان را نشان می دهند....... پ.ن۱ :مواظب بادبادکت باش... پ.ن۲ :ترانه ی این روزهایم ٬ ترانه ای برای الی ست....... + نوشته شده در جمعه 1388/05/09 0:28 توسط آن شرلی |
|
| ||||||