|
راحت شدم از امتحانات... این فرصت چند روزه تا تابستان را غنیمت شمردم و به اندازه ی ۹ ماه وبگردی کردم. دوری از اینترنت خیلی هم سخت نیست . منتها بستگی دارد چقدر آدم پرکاری توی زندگی باشی... بعد از ۹ ماه به روز شدن خودش جرئت می خواهد...چه بنویسی... گوش میکنم به جواب راهب مسیحی به یکی از پرسش های تزار که گفت بهترین زمان حال است.. . بهترین زمان حال است... . و حالا حال من خیلی خوب نیست. خیلی سخت است حرفی را نگه داری که باید بگویی.ناراحتی ای داشته باشی که نتوانی بروز دهی و از همه سخت تر گله ای داشته باشی و بدانی اگر بگویی همه چیز خراب می شود...می دانم فایده ای ندارد...او همیشه همین طور بوده و هست...او تغییر نمی کند...وقت آشناییمان نمی دانستم...اما حالا فهمیدم و هضمش سخت است.( چند بار گفتم سخت؟!! ) نامه آماده کرده ام که بدهم . یک کتاب و یک سی دی...اما نمی دانم...نمی دانم چه می شود...خدایا چقدر حرف نزدن حوصله می خواهد... شب که می خوابم/ صبح که بلند می شوم/ روز که می روم توی حیاط و روی تاب می نشینم/شب که روبه روی پدرم می نشینم و از پشت به روزنامه ای که می خواند چشم می دوزم و نمی خوانمش/آخر شب که همه میخوابند و من بیدارم تا ۳/همه ی این وقتها را فکر میکنم.فکر میکنم و آخرش میرسم به یک نقطه و اینکه باید مطمئن شوم.مطمئن شوم که درست فکر کردم در موردش. مطمئن شوم که چیزهایی که برایش نوشتم حقیقت است.هه...خیلی جالب است خودم هم نمی دانم حرف دلم را نوشتم یا نه... چند روز پیش جمله ای بهش گفتم که بعدا به خودم گفتم این من بودم؟!! عجب!! گفتم : آدم مقابل تو جوری می شود که مجبور است کارهایی را که در موقعیت های مختلف عادت داشته انجام دهد (همان عکس العمل ! ) عوضشان کند... به او گفتم با تو یک جور دیگر حرف می زنم.حرف هایی که با بقیه نزدم و نمی زنم. اما هنوز می دانم...باید مطمئن شوم... پ.ن۱:طولانی شد .. اما لازم بود. پ.ن۲:خیلی به کسی مربوط نیست اما دوست دارم بگویم طرف مقابلم دختر است! + نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28 20:6 توسط آن شرلی |
|
| ||||||