|
جدا نشدیم....! من خودم نبودم اما ...نمی دانم پس چه کسی بود تلفن را در دست گرفت و ... شماره را گرفتم و انگار که اتفاقی نیفتاده باشد حرف زدم ...او هم حرف زد..انگار هر دویمان فراموش کردیم چیزی هست...اصرار کردم بیرون قدمی بزنیم...گفت حوصله اش را ندارد...خیلی غمگین با هم خداحافظی کردیم... لباسهایم را پوشیدم و بدون اینکه به آینه نگاه کنم ازخانه بیرون زدم...خدایا این من بودم اینقدر برای دیدن "م" عجله می کردم؟... قلبم می زد..می خواستم برگردم ولی حالا که آمده بودم...در را که باز کرد.................................... خوش گذشت اما فهمید غمگینم.......او هم بود....من و او چقدر خوب می توانیم در مورد حرف هایمان سکوت کنیم..! نامه و کتاب و سی دی را یادگاری برای خودم برداشتم...نمی دانم شاید دوباره احتیاج پیدا کنم بهشان... خدا کند...خداکند عوض شود..هر چند می دانم باید ساخت...باید سوخت...وحرفی نزد.... از دوریش بهتر است...نتوانستم بدون او..... پ.ن: عشق من ستاره ای مرده است...اما نمی توانم دفنش کنم... + نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03 19:31 توسط آن شرلی |
|
| ||||||